خرید بک لینک
ر عزیز. از روزی که باهات حرف زدم انگار که یک کوه عظیم سنگین رو گذاشته باشیم روی زمین. سبک شدم. رها شدم. از عذاب وجدان جدا شدم. باری که 7 سال بود داشتم با خودم حمل میکردم دود شد و رفت هوا. یادم نیست اون روز چی شده بود. مثل همیشه دلم عجیب از فکر کردن بهت گرفته بود. فکرت همه ذهنم رو اشغال کرده بود و اذیتم می کرد. شب شد. موقع خواب رسید. خلوت کردم با خودم. هزار بار فکرت رو بالا و پایین کردم. با خودم کلنجار رفتم که بالاخره بهت بگم یانه. مثل همیشه شرم اومد بالا. غم اومد بیخ گلوم و چسبید و خفه ام کرد. ندا کوچولو رفت زیر لحاف. گلوله شد. خودشو جمع کرد و لحاف رو کشید روی سرش و قایم شد. دستش رو گرفتم و کشیدمش بیرون. گفتم میخوای بالاخره بگی یا نه؟ میخوای این وزنه رو از پات جدا کنی یا نه؟ دوست داشت. خیلی زیاد. ولی روش نمی شد. دستشو گرفتم. بغلش کردم. آرومش کردم که نترسه. بهش گفتم بیاد و بالاخره اعتراف کنه. برای رفتن یهوییش. برای گفتن اینکه چی گذشته اون مدتی که ازت دور بود. برای اینکه رفتنش برای این بود که هر روز بیشتر بهت وابسته می شد و از این بابت ترسیده بود. ترسیده بود نتونه ذره ذره تو رو از خودش جدا کنه. برای همین یهویی کنده بود از همه چی. گرچه هنوزم نتونسته. دایرکتت رو باز کردم و رفتم توی پیج شخصیم. مثل همیشه چراغ استوریت روشن بود. مغز از کار افتاد و بی فکر به یکی از استوری هات ریپلای زدم. با یه شوخی جوابمو دادی. حالت خوب بود. ندا کوچولو خوشحال شد. جرئت پیدا کرد. حال دستتو پرسیدم. دوباره شوخی کردی. بی فکر گفتم زبون کلماتم باز شده. میتونم یه چیزی بگم؟ بعدش شروع کردم به گفتن همه چی. رفتم از اول و خط به خط شروع کردم. گفتم چی به سرم اومد موقع رفتن. ولی نگفتم چرا رفتم. گفتم یه عذرخواهی بهت ب

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1402 ساعت: 0:16

صفحه بندی